تبليغاتX
تقدیم به تنهاترین تنهایان

 

 تقدیم به تنهاترین تنهایان

        شیرین و فرهاد

گفتم: تو شيرين مني.

گفتا: تو فرهادي مگر؟

گفتم: خرابت ميشوم.

گفتا: تو آبادي مگر؟

گفتم:ندادي دل به من.

گفتا:تو جان دادي مگر؟

گفتم: ز كويت ميروم.

گفتا:تو آزادي مگر؟

گفتم: فراموشم مكن.گفتا تو در يادي مگر؟

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:33 توسط فاطمه

  

        قطره را پرسیدند آرزویت چیست؟

قطره را پرسيدند آرزويت چيست؟

گفت: به هم پيوستن و جويبار شدن.

جويبار را پرسيدند آرزويت چيست؟

گفت:به هم پيوستن ورود شدن.

رود را پرسيدند آرزويت چيست؟

گفت:به دريا پيوستن و در يا شدن.

دريا را پرسيدند آرزويت چيست؟

گفت:هيچ ولي اي كاش قطره ي شبنمي بودم در كنار گلي بي خبر از همه جا.

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:32 توسط فاطمه

  

        عشق عشق می آفریند

عشق عشق مي آفريند

عشق زندگي مي بخشد

زندگي رنج به همراه دارد

رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد اميد مي آفريند

اميد زندگي مي بخشد

زندگي عشق مي آفريند

عشق عشق مي آفريند

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:31 توسط فاطمه

  

        من و تو

چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم؟

 خانه اش ويران باد

من اگر ما نشوم تنهايم

تو اگر ما نشوي خويشتني

آن كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق برپا نكنيم

آن كجا كه من و تو مشت رسوايان را ووا نكنيئ

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر ميخيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟

چه گسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه ي دون آويزد؟

دشتها نام تو را ميگويند

كوهها شعر تو را مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند...

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:30 توسط فاطمه

  

        تو زیبا نیستی

تو زيبا نيستي من كلك زيبا آفرين دارم

تو شيدا نيستي من شور شيدا آفرين دارم

تو در بزم من اين آوازه ي مستي به خود بستي

تو رسوا نيستي من بزم رسوا افرين دارم

جنون گل كرد و مجنوني چو من از تو هويدا شد

 تو ليلا نيستي من عشق ليلا آفرين دارم

در اين گلزار ز هر سو خرامد سرو آزادي

تو رعنا نيستي من چشم رعنا آفرين دارم

تو مشغول خود و من با تو در بيداري و خوابم

تو رويا نيستي من فكر رويا آفرين دارم

تو با شيريني من اينسان مجلس آرايي

تو گويا نيستي من طبع گويا آفرين دارم

تو سود اشك من هستي كه جوشانتر ز درياي

تو دريا نيستي من اشك دريا آفرين دارم

تو را چون طور و خود را همچو موسي در سخن ديدم

تو سينا نيستي من برق سينا آفرين دارم

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:30 توسط فاطمه

  

        سفر

آه تا كي ز سفر باز نياي باز آ

اشتياق تو مراسوخت كجايي باز آ

شده نزديك كه هجران تو ما را بكشد

گر همان بر سر خونريزي مايي باز آ

كرده اي عهد كه باز آيي و ما را بكشي

وقت آن است كه لطفي بنمايي باز آ

رفتي و باز نمي آيي و من بي تو به جان

جان من اين همه بي رحم چرايي باز ة

وحشي از جرم همين كه از سر آن كو رفتي

گر چه مستوجب صد گونه جفايي باز آ

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:29 توسط فاطمه

  

        آدمیت

از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرد ، گر چه آدم زنده بود

از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ آدميت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي ،پاكيىمروت ابلهي ست

صحبت از عيسي و موسي و محمد نا به جاست

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم مرد در زنجير حتي قاطل برادرم اشك در چشمان و بغض در گلوست

ون در اين ايام زهر در پياله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

 

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:28 توسط فاطمه

  

        گوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 آب اينه ي عشق گذران است

 تو كه نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

 با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هر گز نتوانم،نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله يتلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

 ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه اگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن انبوه كشيدم

نگسستم ،نرميدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق ديوانه خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امابه چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

بي تو من زنده نمانم

 بي تو طوفان زده ي دشت جنونم

صيد افتاده به خونم

ب يمن از كوچه گذر كردي و رفتي

غافل از اندوه درونم

بي من از شهر سفر كردي و رفتي

قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم

ت خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم

تو نديدي نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه رفتي ...

چون در خانه بستم دگر از پاي نشستم

گويا زلزله آمد، گويا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه ي شهر غريبم

ب يتو كس نشنود از لين دل شكسته صدايي

بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته صدايي

تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي

چه گريزي ز بر من كه ز كويت نگريزم

گر بميرم ز غم دل ز تو هرگز نستيزم

من و يك لحظه جدايي، نتوانم،نتوانم...

بي تو من زنده نمانم...

 

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:36 توسط فاطمه

  

        عشق

عشق را از عشقه گرفته اندو عشقه آن گياهي است كه در باغ پديد مي آيددر بن درخت اول بيخ در زمين سخت كند پس سر در آردو خود را در درخت پيچد و همچنان ميرود تا جمله ي درخت را فرا گيردو چنانش در شكنجه كشد كه نم در ميان رگ درخت نماندو هر غذا كه به وسيله ي آب و هوا  به درخت ميرسد به تاراج ميبرد تا آنگاه كه درخت خشك شود.همچنان است در عالم انسانيت كه خلاصه ي موجودات است.

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:35 توسط فاطمه

  

        تا کجا اومدم؟

تا كجا اومدم؟

چطوري برگردم؟

من كجا خوابم برد؟

يه چيزي دستم بود؟

كجا از دستم رفت؟

من مي خواهم برگردم .

قول ميدم پامو از خونه بيرون نزارم.

سايمو دنبال نكنم...

نميشه...

كفش برگشت برامون گوچيكه

پا برهنه نميشه بر گردم...

پل برگشت توان وزن ما رو نداره .

برگشتن ممكن نيست .

براي گذشتن از از نا ممكن كيو بايد ببينم؟

رويا رو ...

رويا رو كجا بايد ببينم؟

در عالم خواب؟؟؟

بشمار ...

تا 30 بشمار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:30 توسط فاطمه

  

        هفت شهر آرزوها

   

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمين و آسمانم نور باران است

كبوترهاي رنگين بال خواهش ها

بهشت پر گل انديشه ام را زير پا دارند

صفاي معبد هستي تماشايست

جهان در خواب

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ شب ميريزد

تنها من در اين معبد در اين مهراب

دلم ميخواست بند از پاي جانم باز ميكردم

كه من تا روي بام ابرها پرواز ميكردم

 از آنجا با كمند و كهكشان تا آسمان عرش ميرفتم

در آن درگاه درد خويش را فرياد ميكردم

كه كاخ صد ستون كبريا لرزد

مگر يك شب از اين شبهاي بي فرجام

 ز يك فرياد بي هنگام

به روي پرنيان آسماد ها

خواب در چشم خدا لرزد

دلم مي خواست دنيا رنگ ديگر بود

 خدا با بنده هايش مهربانتر بود

از اين بيچاره مردم ياد ميفرمود

دلم ميخواست زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويختم

چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خويش را از خداي خويش ميگيرد

چه شيرين است اما من…

دلم ميخواست اهل زور و ظرب ناگاه

ز هر سو راه مردم را نميبستن و زنجير خدا را بر نميچيدند

دلم ميخواست دنيا خانه ي مهرو محبت بود

ز هر سو راه مردم را نميبستند و زنجير خدا را برنميچيدند

دلم ميخواست دنيا خانه ي مهر و محبت بود

طمع در مال يكديگر نميكردند

كمر بر قتل يكديگرنميبستند مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نميديدند

از اين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز ميكردند

چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز ميكردند

چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است

چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است

دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد كوتاه ميكردمنميگويم پرستوي زمان را در قفس ميكرد

نميگويم به هر كس بخت و امر جاويدان ميداد

ميگويم به هر كس عيش و نوش رايگان ميداد

همين ده روز هستي را امان ميداد

دلش را نامه ي تلخ سيه روزان تكان ميداد

 دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو ميريخت

پليدي ها و زشتي ها به زير خاك ميماندند

جهان در موجي از زيباي و خوبي شنا ميكرد

بهشت عشق ميخنديد

پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميكردند

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:19 توسط فاطمه

  

        آخرین جرعه ی این جام

همه مي پرسند:چيست در زمزمه ي مبهم آب؟
چيست در همهمه ي دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد؟
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام ؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ در باد
نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده ي هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت رادر گونه ي گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو ،به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من،كه به پاي تو درافتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من ،تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط فاطمه

  

        منوي اصلي
        آرشيو موضوعي

        دوستان ما

آفتاب به شب مبتلا
:: قالب ساز ::

        نوشته هاي پيشين

فروردین 1387

        لينکدوني
no title
ماه شبهای تاریک من
آرشيو لينکدوني
        زمان نما
        امکانات

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب:مينوس

Created By Webloger . 5u . com

delnobahar

Click Here To Navigate